Welcome to اولیاء

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

anahita

Members
  • Content count

    8
  • Joined

  • Last visited

Community Reputation

113 Excellent

3 Followers

About anahita

  • Rank
    کاربر جدید
  1. نیائید!! در آن دنیا که هستید بمانید! هر چند تنهایید. جای تان تنگ است و هم بازی ندارید، اما دست کم از آرامش نسبی برخوردارید و گرفتار دود و دم و دو دوزه بازی نیستید. نیائید!! در آن دنیا که هستید بمانید! اگر چه ممکن است کم بخورید و ویتامین کافی به بدن تان نرسد، اما منتی بر سرتان نیست. کسی شما را محتاج نمی خواهد، در بند یارانه و تحریم نیستید. نیائید!! در آن دنیا که هستید بمانید! با این که نه دوستی دارید و نه همسایه ای به یقین خوشبختید، چون زیر نظر نیستید. نیائید!! در آن دنیا که هستید بمانید! شاید در آنجا از درس و دانشگاه و رتبه و حقوق خبری نباشد و هرگز دکتر و مهندس نشوید، اما با تمام بی سوادی تان دست کم برای خودتان کسی هستید و هرگز دغدغه نخواهید داشت. نیائید!! در آن دنیا که هستید بمانید! هر چند ممکن است احساس کنید در تنگنایید، اما خوشحال باشید که وضعتان روشن است. گرفتار چه کنم چه کنم نیستید و تکیلفتان با آینده و خودتان معلوم است. نیائید!! در آن دنیا که هستید بمانید! شاید در ذهن کوچکتان نام و یادی از عشق، ایمان و اعتقاد نباشد، اما مطمئن باشید که اگر به آن دست یافتید، از شر دوستان نادان محفوظید، زیرا کسی نیست که این واژه ها را برای تان تفسیر به رای کند و زیر زبانتان درجه بگذارد تامعلوم شود تب عشق و ایمان و اعتقادتان تا چه حد و چرا بالا یا پایین است. نیائید در آن دنیا که هستید بمانید! هر چند ممکن است چراغ دلتان کفاف روشنی دنیای تان را ندهد و دور و برتان نیمه تاریک به نظر برسد، با این حال همواره در امانید و ترس به جانتان راه نخواهد داد، چرا که کسی شما را به افراط در روشنی و شادی به صلابه نمی کشد. نیائید!! در آن دنیا که هستید بمانید! اگر چه ممکن است قد نکشید و به جایی نرسید که دنیای بزرگترها را ببینید، اما به یقین پاک و بی آلایش باقی خواهید ماند و از شر دروغ گویی، جاه طلبی، دنیا دوستی و مقام پرستی در امان خواهید بود، چرا که همین ها بزرگترها را کوچک و دنیایشان را کوچکتر کرده است. عزیزان من!! در همان دنیا که هستید بمانید و شاد باشید! مبادا به تشویق این و آن و به عشق پول راهی شوید که این ها خوش استقبال اند و بد بدرقه. آدم ها در نظرشان دو دسته اند: سیاه و سفید، خوب و بد؛ از این رو شما را هرگز به دنیایشان راه نخواهند داد، مگر ثابت شود حتما خودی هستید. عزیزان من!! آنجا که هستید بمانید. در این جا زندگی سخت است و همه با هم در جنگند. این عادت بزرگترهاست که برای به کرسی نشاندن حرف های شان و رفع نیازهای روحی و روانی خود، دائم احتیاج به منم منم زدن و گرد وخاک راه انداختن دارند و برای نشان دادن غیظ و عصبانیت شان به صورت دیگران سیلی می زنند. من دواپس شما هستم. همان جا که هستید بمانید تا گزند نبینید. --------------------------------------------------------------------------------- خداحافظی از خداحافظی ها نترسید یک خداحافظی، پیش از آنکه بتوانید دوباره یکدیگر را ملاقات کنید لازم است. و ملاقات دوباره پس از دقایق دوره های زندگی مسلما برای کسانی است که دوست هستند
  2. خورشید شعله ای است از آتش نهفته در سینه، آتشی همیشه بیدار، هرگز نمردنی، مغانه، عاشقانه. از نفس پیر گلرنگ من خورشید زاید. او جهان را به نورهای رنگین روشن می کند. (( خدا نور آسمانها و زمین است)). از برکت پرتو او جهان پدیدار می شود. صورت چیزها که در همسانی و ابهام ظلمت غرق بود، مثل صبح می شکفد. تن تاریکی می شکافد و سپیده مثل آب، مثل نیلوفر و مثل هوا از پوسته شب تراوش می کند. همچنانکه هستی دیدنی می شود، دیدن نیز هستی می پذیرد. پس نور اصل صورتها ست زیرا آنها را چون رازی در کنه خود پنهان دارد و چون جلوه کرد صورتها پیدا شدند و تمیز چیزها از هم - و کشف گوهر آنها- ممکن شد. بی نور آفرینش در پریشانی و درهمی فرو می ماند. زیرا بی آن چیزی را نمی توان دید. پس آفریده را هم از راه آفریدگار می توان در نگریست و دریافت. خدا با نور از آفرینش جهان حجاب بر می گیرد. و اما کلام نور اندیشه است و پرده های آن را می شکافد. خدا گفت(( بباش و ببود)). اندیشه او برای آفرینش جهان به محض اراده، هم در زمان فعلیت یافت و بودنیها بوده شدند. گفتِ خدا اندیشه او را بر ملا کرد، تهی ازلی از جهان لبریز و عدم از وجود پر شد. کلام خدا گشاینده اندیشه و جهان صورت اندیشه اوست. کار کلام با اندیشه همان کار نور است با جهان. زیرا اندیشه دوست در کلام الهی رخ می نماید و ما در پرتو این کلام آن خورشید را می نگریم و سر چشمه معرفت در ما گشوده می شود. جهان صورت اندیشه خدا و جلوه روی دوست، آئینه ای از دیدار و صورتی از صورت اوست.، زمانی که از بی زمان، جایی از ناکجا و نشانی از بی نشان اوست که در دیده ظاهر بین ما عکسی، سرابی یادی به جای می نهد، نه جوهر جان و حقیقت ذات او. نه خود تمام است و نه ما تمامی آن ناتمام را در می یابیم. این است که گفته اند جهان خانه خواب و سرزمین فراق و مقام غیب است، مرا از روزگار وصل برکنده و چون بذری بی پناه در کشتزار زندگی و مرگ افکنده و آسمان چون سرپوشی بر شاخ و برگی که به سوی آفتاب پر می کشند، فرود آمده است. آخر جهان صورت اندیشه خدا ست نه خود آن. گوهر اندیشه - چون روح در بدن- در ضمیر این صورت آرمیده است. دوست با همه پیدایی در پس آئینه روی خود پنهان و رازی در پرده تو در توی جهان است. ماه سالها برای فتح ماه با سفینه سفر کردند کودک با کف دستی آب ماه را مهمان کرد.
  3. سلام شنیدن نفحات قرآن همیشه انسان را به وجد می آورد. معنی قرآن ز قرآن پرس و پس/ وز کسی که آتش زدست اندر هوس پیش قرآن گشت قربانی و پست/ تا که عین روح او قرآن شدست حرف قرآن را مدان که ظاهر است/ زیر ظاهر باطنی هم قاهر است
  4. به نام خدا با سلام و احترام در آفرینش، انسان- مثل قطره ای از دریا- از خدا جدا می شود. اما تا جدا نشده در اوست و به خدایی او آگاه نیست. برای آنکه پرتو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خورشید را بیندیشد و مشاهده کند نخست باید از سرچشمه خود جدا شود وگرنه در آن غرق است و خود را از چشمه نور تمیز نمی دهد. تا انسان در خداست به خودی خود نیست و نمی تواند دارای خودآگاهی باشد پس ناگزیر به خویشتن خود نیز آگاه نیست. بدینسان آفرینشی که انسان را از خدا جدا می کند او را به خدا و به خود پیوند می دهد. از جانبی دیگر خدای عارفان در آدمی است و او چون به خود برسد به خدا دست یافته است. پس آنگاه که انسان از خدا جدا می شود هم آنگاه است که به او می پیوندد. بیگانگی و یگانگی لحظه ای واحد است. اندیشه اگر از خدا آغاز کند به انسان می رسد که بی تصور خدا دریافتنی نیست و اگر از جهانِ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ آفریده- که جلوه ای است از روی خدا- آغاز کند به آفریدگار می رسد که بی انسان دریافتنی نیست؛ زیرا پیش از هر چیز دریافت خود مفهومی انسانی است و اگر دریافت کننده ای نباشد، پیوند جهان با خدا و انسان گسسته می ماند و در این حال جهان ماده خام و بی معنایی بیش نیست که وجودش چون عدم است. اینک این فکر باطل نما را در مقامی دیگر می نگریم در جریا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نِ پیوسته زمان آدمی اخگری است که برقی می زند و می افسرد. آن از ابدیت خداست اما همین شهاب شتابنده، چون بارقه ای از خدای بی زمان است که در گذشته بی آغاز و آینده بی ‌‌فرجام حضور دارد؛ ازلی و ابدی است. اما هر هستیِ بی زمانی برای این که همه زمان ها را در خود داشته باشد باید چون تیر پرتابی در زمان رها شود تا همچنان که در زمان می گذرد زمان نیز در او بگذرد و زمان پذیر شود و آگاهی به زمان و معرفت به ازل و ابد در او بیدار گردد. اگر انسان در زمان نمی افتاد بی زمانی بود بدون آگاهی به زمان و در نتیجه بدون شناخت ابدیت خود؛ زیرا بیرون از حرکتِ جهان زمانی وجود ندارد. همچنان که اگر خدا جهانِ با زمان را نمی آفرید ابدیت او مفهوم نبود. پس انسان برای این که ابدی باشد باید فانی باشد و چون فانی است، می تواند ابدی و ازلی باشد.
  5. به یاد کتاب دوستی با خدا افتادم. زیبا است. سپاسگزار از شما