Welcome to اولیاء

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

Sign in to follow this  
Followers 0
  • entry
    1
  • comments
    3
  • views
    608

روح خدا در انسان

Sign in to follow this  
Followers 0
hakimbashi

367 views

با سلام خدمت تمام اساتید و دوستان عزیزم:

این مطلب را چندی پیش از طریق ایمیل دریافت کردم و نمی دانم نویسنده اش کیست.در هر صورت از ایشان بخاطر نوشته زیبایشان تشکر میکنم و به احساسشان آفرین می گویم .

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها , افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان حدوداً 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد رو كرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيريني بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده , خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,

ديگه با هزار خواهش و تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به در و ديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.


12 people like this
  Report Entry
Sign in to follow this  
Followers 0


3 Comments


دیگه واقعا بیش از حد خالی بندی بود. اول از اون همه جوانمردی غیر قابل باور قهرمان داستان. و این همه آرتیست بازی و ... و این که با چه جیب پرپولی هم اومده بوده دست بشوره. و بعد اونجایی داستان واقعا خنده دار میشه که راوی طرف و دوباره توی صف سینما می بینه دقیقا با بچه که در همون لحظه سریع بچه پدرش و صدا می کنه که کاملا مشخص بشه بچه مال اون آدمه یاد فیلمای کمدی افتادم.

من که بیشتر خندم گرفت از این داستان تا این که تحت تأثیر قرار بگیرم

ببخشید امیدوارم ناراحت نشده باشین فقط نظر شخصیمو گفتم درباره این داستان خوشبختانه نویسنده هم ناشناس هست و اینا رو نمی خونه که ناراحت بشه

1 person likes this

Share this comment


Link to comment

Ba salam khemdmate shoma dooste aziz

Na bozorgvar man ke narahat nashodam va tashakor mikonam ke nazaretoon ra goftin

Momkene khali bandi bashe momkene ham nabashe vali shoma ham fekr mikonid ke khoda az roohe khodesh to badane ensan damideh? Dooste azizam gezavat ra begzar be ohdeye ghazi va az zendegit lezat bebar. Anghar to delet eshgh por kon ke dige jayi baraye nefrat namooneh

Pirooz bashid

5 people like this

Share this comment


Link to comment

چه راست چه خالی بندی من که خیلی تاحت تاثیر قرار گرفتم . پیش می اید مواقعی که ماهم توای چنین موقعیت ها قرار میگیرم - نه مثل اینجا که نیاز به جیب پر پول باشه - ولی به اندازه توانمون می تونیم کمک کنیم و لی ایتقدر دس دس می کنیم که یا کس دیگه ای اون کارو انجام میده یا فرصتش برای خودمون از بین میره و موقعیت کار خیر پیش نمی اد ؛ برای خود من که خیلی از این اتقافا افتاده-

به هر حال امیدوارم که این فرصت ها برای هر کسی که پیش می اد خدا بهش توفیق بده که بتونه ازش استفاده کنه و بعدش افسوسش رو نخوره .انشالله

Share this comment


Link to comment

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now