Welcome to اولیاء

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

Sign in to follow this  
Followers 0
  • entries
    6
  • comments
    0
  • views
    810

افسانه ی من!

Sign in to follow this  
Followers 0
Nirvana

195 views

دیدگانم را می گشایم ....

طلوع روزی دیگر را با تلالو سبز چشمانم به همگان بشارت می دهم،نیک میدانم که به میمنت وجود من همگان شاهد شفق و فلقی دیگر هستند،از برکت وجود من ابرها می بارند،درختان میوه می دهند،کودکان پا بر روی این سیاره خاکی می نهند ،این منم....من!

که بی من ،کشاورزان محصولی نخواهند داشت و کوزه گران ثمره ای از زحمت خود را نخواهند دید ، به برکت وجود مبارک من، فرزندان این سرزمین، برومندتر از پیش رشد کرده و خواهند بالید،چرا که من وجود دارم!

این را نه تنها من،که همگان می دانند ورنه هر صبح و شام در آستان مقدس من سر به سجده نمی ساییدند و مرا خاضعانه صدا نمی کردند.

آری،دخترکان نورسیده چه نذرها که برایم نمی کنند ،تا به خانه بختی روند و طعم شیرین خوشبختی را سالیان سال بچشند و من خوب میدانم که بعد از ایامی چند حلقه های گل بر گردنم خواهندآویخت تا به آنان فرزند پسری عطا کنم که برومند باشد و رازق رزقشان!

و من نیز سخاوتمندانه چنین کنم،ولو اینکه نوزادان دختر همگی برای حفظ آبروی پدرانشان شبانه به خاک سپرده می شوند تا سالیان سال آسوده بخوابند وتن سردشان زندگی را به زمین امانت دهد و این راز برای همیشه مسکوت خواهد ماند و باز هم ایامی دیگر حلقه های گل بر گردن برافراشته من به زیبایی خودنمایی می کند

تابار دگر فرزند ذکوری را به این دیار هدیه کنم و من نیز چنین کنم.

مردان این دیار هر تابستان و زمستان برایم چه قربانیها که نمی کنند وچه خونها که به شکرانه وجودم بر زمین جاری نمی شود.

آری این منم،سرافراز وسربلندکه سالهاست همه از خوان نعمتم سیرابند و خود بهتر از همگان میدانم که خداوندگار توانای این سرزمینم.

بی من،شبی صبح نخواهد شد و صبحی به شب نمی انجامد،گاه به خودم از این همه شکوه می بالم،گاه خودم را ستایش می کنم و به این من ِ من همواره افتخار می کنم،آری این منم،من!

زبرجد سبزچشمانم مایه برکت،وجود پر حشمت تنم،باعث سعادت ودستانم پر از نسیم برکت برای مردمان است!که وجودم جز برومندی نیست،من خداوندگار سرزمین ِ من هستم ،هزارها نام دارم ،بت ،معبود ،الهه ،نفس ،وجود ،.... هرنامی که بر من نهند جز زیبایی و غرور برایم نخواهد داشت،من خود خالق خود هستم وپرغرور و باعظمت، همواره به وجودم میبالم...

ایام می گذرد ، روزی پروانه ای سبز بر شانه ام می نشیند،نگاهی به من دارد و نیم نگاهی به آستانه در،که سایه ای بر این آستانه خودنمایی میکند و لحظاتی بعد این ابراهیم است که تبر بر دست به من چشم دوخته....

به ناگاه گذشته چون شبحی کمرنگ از جلوی چشمان تارم گذر می کند...

به یاد می آورم زمانی را که جزئی از کوه بودم و به تسبیح خداوند مشغول،همه وجودم مشتعل از عشق خداوند.....

روزگاری که سنگ تراشان مرا از کوه جدا کردند و هنرمندانه تراشیدند وبه هیبت بت بزرگ درآوردند و دو زبرجدسبز به رسم هدیه بر چشمانم نهادند تا دنیا را همواره سبز ببینم و من دیدم...

همه چیز سبز و ستودنی...

دیدم ایامی را که خود باور نداشتم و به خوبی می دانستم که این من نیستم که بر آرزوهای مردمان این دیار مهر تائید میگذارم،به عجز و زبونی خود آگاه بودم و نیک می دانستم که دستانم خالی تر از همیشه است،می دانستم که وجودم جز خطوط تراشیده سنگ تراش نیست و من هیچ نیستم ،اما....

در گذر روزگار این هیچ کم کم شکل گرفت وتاج غرور بر سرم نهاده شد ودیگرهرگز به یاد نیاوردم که هیچ بودن چه طعمی داشت،خودم هم باورم شد که من ِ قدرتمند هستم،من ِ نفس ،بت ِ هزار رنگ!

و حال ابراهیم بت شکن در روبرویم قرار گرفته و زانوان لرزانم ترس را تا لرزشی دیگر تاب ندارد....

قسم میخورم که ابراهیم حتی یک ضربه هم بر تنه ام فرود نیاورد که من خود ریختم...

از شرم ابراهیم ....

از شرم خدا....

شکستم

فرو ریختم

و صدای شکستنم دنیا را لرزاند .........

نیمه شب است،از صدای شکستن وجودم،از خواب ِ خوش ِ دیرین هراسان بیدار می شوم....

از اینکه همه چیز رویایی بیش نبوده،خدا را شکر می کنم و دوباره چشمهایم را می بندم تا به خوابی دیگر فرو روم.......

و صبحی دیگر بیدار می شوم ،آسمان آبی ،پروانه ها سبز ،کودکان خندان و ذرات من در همه جا پراکنده شده اند ،عجبا که هر سو می نگرم جزئی از ذرات وجودم را می بینم...

در زیر پای رهگذران ....

بر دستان بازیگوش کودکان در هنگامه خاک بازی....

در نوازش گرم دستان مرد کوزه گر....

در بستر سبز ریشه های درختان....

بر بالین سرد خموش مردگان ....

آری این بار،ذرات خاک شده این من!من ِ هیچ...

در دستان باد تمامی زمین را پوشانده ام،حال میفهمم که دگر من نیستم ،که هیچم ،و رقصان دست در دست باد ،خداوندگارم را تسبیح می گویم....

لحظاتی بر دامنه سبز کوهی پر ابهت می آسایم و آسمان را می نگرم....

براستی که دیگر هیچ ِ هیچم !

و خدا را برای وجود همیشه هیچم سپاس می گویم ....سپاس.....!


4 people like this
  Report Entry
Sign in to follow this  
Followers 0


0 Comments


There are no comments to display.

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now