Welcome to اولیاء

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

Sign in to follow this  
Followers 0
  • entries
    6
  • comments
    0
  • views
    746

مهتاب عشق

Sign in to follow this  
Followers 0
Nirvana

203 views

دیر زمانیست که ستاره ها خاطره دیدن مهتاب را در پستوی ذهن خود گم کرده اند،حتی حافظه ء دریاچه هم تصویر ماه را به خاطر ندارد،قامت سپیدارهای بلند از این انتظار خم شده است و همچون گلهای آفتابگردان در نبود یارچشم از اغیار برگرفته است.در انتهای کوچه باغ سپیدارهای بی تاب،در کناردیوارک شکسته ء شب،برروی خاک فسرده زمین گام برمیدارم.

پشت تنهایی شب،زیراین سقف حزین پر انتظار،به آسمان چشم دوخته ام و دستانم خیال ساختن کلبه ای را در دل شب دارد.

و می سازم.....

چهار چوب کلبه ام از عشق،پنجره اش از شاخه های سبز صنوبر،پرده هایش از عطر یاس سفید، و رنگ دیواره ها از جنس شب، فرشی از احساس بر دامن کلبه ام میگسترانم...

به امید شبی که مهتاب بتابد و روشن گردد این کلبه احزان....

صندلی رادرگوشه کلبه ام برای مهتاب منتظر میگذارم،مبادا خستگی خاطرش را مکدر کند ،زانوان تنهایی ام را در بر میگیرم و با گذر ثانیه ها شنیدن قدوم مهتاب را به انتظار مینشینم.

و عمری به انتظار مهتاب سپری می شود....

و کلبه بی سقف من هرگز نگاه از آسمان ندوخت وچراغ شبهای تنهایی ام همواره با ستارگان نقره فام روشن بود مبادا که یار بیاید و سرایم تار باشد....

تا شبی از شبها،من وسکوت این یار دیرینهء باوفا،رستاخیزی عظیم را نظاره گر شدیم......

ودر معجزه ای سبز،گلهای پژمرده انتظار در سبد تنهائیم روئید،ریشه دواند و به حرمت قدوم مهتاب لحظه ای از آسمان دیده برنگرفت.

قامت خمیده سپیدارهای منتظر به یکباره جوان گردید،عکس رخ سیمین مهتاب برآئینه دریاچه خندید و فریاد شادی من در همهمه ستارگان گم شد.

و تلالو مهتاب خواب از چشم جهان ربود.

آبشاری از نور نقره ای فام عشق، خزان کلبه ام را بهاری کرد و پیچک دستان خالی ام تا به عرش رو به کبریا رویید.

و من بودم و مهتاب،و شاید که مهتاب بود ومن....

و لحظه ای ناب....

طلوع آفتاب شبانه....

و بارش عشق بر روح تشنه ام....

وهجوم کلمات...

سبوح...قدوس...مالک....باسط....قابض...

خدایا !من شاهد هبوط مهتابم یا مهتاب شاهد عروج من؟که خود نیز نمیدانم!فقط رقص نوروآسمان و زمین!و آوای ملکوتی الله نور السموات و الارض.......

تا خود خدا بالا می روم ...جایی که نه مهتابی می ماند و نه کلبه ای ،نه زمینی ،نه زمانی و نه هنگامه ای....تنها وجود محض خودِ خودِ خدا!!خدای عشق!


3 people like this
  Report Entry
Sign in to follow this  
Followers 0


0 Comments


There are no comments to display.

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now