Welcome to اولیاء

Register now to gain access to all of our features. Once registered and logged in, you will be able to contribute to this site by submitting your own content or replying to existing content. You'll be able to customize your profile, receive reputation points as a reward for submitting content, while also communicating with other members via your own private inbox, plus much more! This message will be removed once you have signed in.

Sign in to follow this  
Followers 0
  • entries
    6
  • comments
    0
  • views
    587

About this blog

بنگر ز جهان چه طرف بربستم؟هیچ! وز حاصل عمرچیست در دستم؟هیچ!

Entries in this blog

Nirvana

اعجاز تو

به اختیار خود نیامده ام

ماندنم نیز اختیاری نیست...

در کوره راه زندگی ،تنها گفتی که برو!

و شد آنچه که تو میخواستی...اما

من هنوز هم ماندنم اختیاری نیست!

و تو همچنان می گویی که بمان!!

من اما از زندگی طعم گندم

و از انگور تنها ترشی های مادربزرگ را در خاطر دارم

میان دستانم معجزه ای پنهان نکرده ام

و تنها فهمیده ام اعجاز کن فیکن را!

- شکرت ای اله -

Nirvana

گمشده

چه روزگاریست که همه در به در گمشده خویشند.....

من صدفی را دیدم که در پی مروارید خویش میگشت......

گل قاصدکی که کودکان خود را از باد طلب میکرد......

و در پس آئینه کودکی را دیدم که از من پرسید:

روحمرا در پس کدامین غبار گم کرد ه ای؟.....

blogentry-6-0-62148900-1340178609_thumb.jpg

Nirvana

سکوت!

به نام "او"

سکوت می کنم اما نه به بهانه که بی بهانه سکوت میکنم!

چرا که نه نجوا و نه فریاد برای با تو بودن کفایت نمی کند، ای خالق همیشگی واژه ها!

حال که دایره محدود کلمات نیز در مقابلت کم می آورد... دیگر سکوت میکنم!

و به آستان همیشگی پرمهرت چشم میدوزم

و چه خوب است که چشمها هیچ گاه سکوت نمیکنند... دراین هنگامه خاموشی!

آری پروردگار،من بهت زده تو هستم... فسون شده جادوی همیشگی حضور ناپیدای سحرت!

می دانم که در تقدیرت رخنه نمی توان کرد ،در مطلق بودنت، واژه ی اما معنی ندارد و وجودم چه وصله ی ناهمگونی است در زلال همیشه جاری بودنت!

پس سکوت میکنم ،سکوتی از سر تسلیم ...سرشار از اعتماد به تو...ای خالق واژه ها!ای خدا!

blogentry-6-0-79567300-1339407400_thumb.jpg

Nirvana

دیدگانم را می گشایم ....

طلوع روزی دیگر را با تلالو سبز چشمانم به همگان بشارت می دهم،نیک میدانم که به میمنت وجود من همگان شاهد شفق و فلقی دیگر هستند،از برکت وجود من ابرها می بارند،درختان میوه می دهند،کودکان پا بر روی این سیاره خاکی می نهند ،این منم....من!

که بی من ،کشاورزان محصولی نخواهند داشت و کوزه گران ثمره ای از زحمت خود را نخواهند دید ، به برکت وجود مبارک من، فرزندان این سرزمین، برومندتر از پیش رشد کرده و خواهند بالید،چرا که من وجود دارم!

این را نه تنها من،که همگان می دانند ورنه هر صبح و شام در آستان مقدس من سر به سجده نمی ساییدند و مرا خاضعانه صدا نمی کردند.

آری،دخترکان نورسیده چه نذرها که برایم نمی کنند ،تا به خانه بختی روند و طعم شیرین خوشبختی را سالیان سال بچشند و من خوب میدانم که بعد از ایامی چند حلقه های گل بر گردنم خواهندآویخت تا به آنان فرزند پسری عطا کنم که برومند باشد و رازق رزقشان!

و من نیز سخاوتمندانه چنین کنم،ولو اینکه نوزادان دختر همگی برای حفظ آبروی پدرانشان شبانه به خاک سپرده می شوند تا سالیان سال آسوده بخوابند وتن سردشان زندگی را به زمین امانت دهد و این راز برای همیشه مسکوت خواهد ماند و باز هم ایامی دیگر حلقه های گل بر گردن برافراشته من به زیبایی خودنمایی می کند

تابار دگر فرزند ذکوری را به این دیار هدیه کنم و من نیز چنین کنم.

مردان این دیار هر تابستان و زمستان برایم چه قربانیها که نمی کنند وچه خونها که به شکرانه وجودم بر زمین جاری نمی شود.

آری این منم،سرافراز وسربلندکه سالهاست همه از خوان نعمتم سیرابند و خود بهتر از همگان میدانم که خداوندگار توانای این سرزمینم.

بی من،شبی صبح نخواهد شد و صبحی به شب نمی انجامد،گاه به خودم از این همه شکوه می بالم،گاه خودم را ستایش می کنم و به این من ِ من همواره افتخار می کنم،آری این منم،من!

زبرجد سبزچشمانم مایه برکت،وجود پر حشمت تنم،باعث سعادت ودستانم پر از نسیم برکت برای مردمان است!که وجودم جز برومندی نیست،من خداوندگار سرزمین ِ من هستم ،هزارها نام دارم ،بت ،معبود ،الهه ،نفس ،وجود ،.... هرنامی که بر من نهند جز زیبایی و غرور برایم نخواهد داشت،من خود خالق خود هستم وپرغرور و باعظمت، همواره به وجودم میبالم...

ایام می گذرد ، روزی پروانه ای سبز بر شانه ام می نشیند،نگاهی به من دارد و نیم نگاهی به آستانه در،که سایه ای بر این آستانه خودنمایی میکند و لحظاتی بعد این ابراهیم است که تبر بر دست به من چشم دوخته....

به ناگاه گذشته چون شبحی کمرنگ از جلوی چشمان تارم گذر می کند...

به یاد می آورم زمانی را که جزئی از کوه بودم و به تسبیح خداوند مشغول،همه وجودم مشتعل از عشق خداوند.....

روزگاری که سنگ تراشان مرا از کوه جدا کردند و هنرمندانه تراشیدند وبه هیبت بت بزرگ درآوردند و دو زبرجدسبز به رسم هدیه بر چشمانم نهادند تا دنیا را همواره سبز ببینم و من دیدم...

همه چیز سبز و ستودنی...

دیدم ایامی را که خود باور نداشتم و به خوبی می دانستم که این من نیستم که بر آرزوهای مردمان این دیار مهر تائید میگذارم،به عجز و زبونی خود آگاه بودم و نیک می دانستم که دستانم خالی تر از همیشه است،می دانستم که وجودم جز خطوط تراشیده سنگ تراش نیست و من هیچ نیستم ،اما....

در گذر روزگار این هیچ کم کم شکل گرفت وتاج غرور بر سرم نهاده شد ودیگرهرگز به یاد نیاوردم که هیچ بودن چه طعمی داشت،خودم هم باورم شد که من ِ قدرتمند هستم،من ِ نفس ،بت ِ هزار رنگ!

و حال ابراهیم بت شکن در روبرویم قرار گرفته و زانوان لرزانم ترس را تا لرزشی دیگر تاب ندارد....

قسم میخورم که ابراهیم حتی یک ضربه هم بر تنه ام فرود نیاورد که من خود ریختم...

از شرم ابراهیم ....

از شرم خدا....

شکستم

فرو ریختم

و صدای شکستنم دنیا را لرزاند .........

نیمه شب است،از صدای شکستن وجودم،از خواب ِ خوش ِ دیرین هراسان بیدار می شوم....

از اینکه همه چیز رویایی بیش نبوده،خدا را شکر می کنم و دوباره چشمهایم را می بندم تا به خوابی دیگر فرو روم.......

و صبحی دیگر بیدار می شوم ،آسمان آبی ،پروانه ها سبز ،کودکان خندان و ذرات من در همه جا پراکنده شده اند ،عجبا که هر سو می نگرم جزئی از ذرات وجودم را می بینم...

در زیر پای رهگذران ....

بر دستان بازیگوش کودکان در هنگامه خاک بازی....

در نوازش گرم دستان مرد کوزه گر....

در بستر سبز ریشه های درختان....

بر بالین سرد خموش مردگان ....

آری این بار،ذرات خاک شده این من!من ِ هیچ...

در دستان باد تمامی زمین را پوشانده ام،حال میفهمم که دگر من نیستم ،که هیچم ،و رقصان دست در دست باد ،خداوندگارم را تسبیح می گویم....

لحظاتی بر دامنه سبز کوهی پر ابهت می آسایم و آسمان را می نگرم....

براستی که دیگر هیچ ِ هیچم !

و خدا را برای وجود همیشه هیچم سپاس می گویم ....سپاس.....!

Nirvana

مهتاب عشق

دیر زمانیست که ستاره ها خاطره دیدن مهتاب را در پستوی ذهن خود گم کرده اند،حتی حافظه ء دریاچه هم تصویر ماه را به خاطر ندارد،قامت سپیدارهای بلند از این انتظار خم شده است و همچون گلهای آفتابگردان در نبود یارچشم از اغیار برگرفته است.در انتهای کوچه باغ سپیدارهای بی تاب،در کناردیوارک شکسته ء شب،برروی خاک فسرده زمین گام برمیدارم.

پشت تنهایی شب،زیراین سقف حزین پر انتظار،به آسمان چشم دوخته ام و دستانم خیال ساختن کلبه ای را در دل شب دارد.

و می سازم.....

چهار چوب کلبه ام از عشق،پنجره اش از شاخه های سبز صنوبر،پرده هایش از عطر یاس سفید، و رنگ دیواره ها از جنس شب، فرشی از احساس بر دامن کلبه ام میگسترانم...

به امید شبی که مهتاب بتابد و روشن گردد این کلبه احزان....

صندلی رادرگوشه کلبه ام برای مهتاب منتظر میگذارم،مبادا خستگی خاطرش را مکدر کند ،زانوان تنهایی ام را در بر میگیرم و با گذر ثانیه ها شنیدن قدوم مهتاب را به انتظار مینشینم.

و عمری به انتظار مهتاب سپری می شود....

و کلبه بی سقف من هرگز نگاه از آسمان ندوخت وچراغ شبهای تنهایی ام همواره با ستارگان نقره فام روشن بود مبادا که یار بیاید و سرایم تار باشد....

تا شبی از شبها،من وسکوت این یار دیرینهء باوفا،رستاخیزی عظیم را نظاره گر شدیم......

ودر معجزه ای سبز،گلهای پژمرده انتظار در سبد تنهائیم روئید،ریشه دواند و به حرمت قدوم مهتاب لحظه ای از آسمان دیده برنگرفت.

قامت خمیده سپیدارهای منتظر به یکباره جوان گردید،عکس رخ سیمین مهتاب برآئینه دریاچه خندید و فریاد شادی من در همهمه ستارگان گم شد.

و تلالو مهتاب خواب از چشم جهان ربود.

آبشاری از نور نقره ای فام عشق، خزان کلبه ام را بهاری کرد و پیچک دستان خالی ام تا به عرش رو به کبریا رویید.

و من بودم و مهتاب،و شاید که مهتاب بود ومن....

و لحظه ای ناب....

طلوع آفتاب شبانه....

و بارش عشق بر روح تشنه ام....

وهجوم کلمات...

سبوح...قدوس...مالک....باسط....قابض...

خدایا !من شاهد هبوط مهتابم یا مهتاب شاهد عروج من؟که خود نیز نمیدانم!فقط رقص نوروآسمان و زمین!و آوای ملکوتی الله نور السموات و الارض.......

تا خود خدا بالا می روم ...جایی که نه مهتابی می ماند و نه کلبه ای ،نه زمینی ،نه زمانی و نه هنگامه ای....تنها وجود محض خودِ خودِ خدا!!خدای عشق!

Sign in to follow this  
Followers 0